آرامش
خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
ماييم که پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي کنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريک دوردست
نگاه ساده فريب کيست که همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي کشاند ؟
من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم
چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان
نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند
و اندکي سکوت...
درختان مي گويند بهار
پرندگان مي گويند ، لانه
سنگ ها مي گويند صبر
و خاک ها مي گويند مصاحب
و انسان ها مي گويند «خوشبختي»
امّا همه ي ما در يک چيز شبيهيم ،
در طلب نور !
ما نه درختيم
و نه خاک .
پس خوشبختي را با علم به همه ي ضعف هامان در تشخيص ،
بايد در حريم خودمان جستجو کنيم ...
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم
مثل اینست که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
اندکی صبر سحر نزدیک است
بگذار و مگذار
بگذار خدا با تو بماند غم در پس آوار بماند
بگذار پرستوي عاشق در لانه عشق خودبماند
مگذار حضور شعر و آواز در حجره و فقس بماند
مگذار نگاه خسته شعر در گردش درو وا بماند
بگذار زمين چون رود گريد چون ابر در آسمان نماند
بگذار نگاه خسته شب در ديدن نور وا بماند
مگذار كه تا همه سكوتت در حزن خزان دور بماند
مگذار شب و نگاه عاشق بي نور ستاره كور بماند
بگذار كه كفش كودك پير بي وصله و نو تميز بماند
بگذار كه بلبل مست در شوق نگار خودبماند
سلام به همگي خوانندگان اين وبلاگ اميدوارم موفق و مويد باشيد .
امروز شعر معروف( من ملك بودمو فردوس برين جايم بود/ آدم آورد در اين دير خراب آبادم ) رو داشتم مي خوندم به نظر امد كه حكاياتي رو از حضرت آدم براتون بنويسم البته داستان خلقت آدم و بيرون كردن او را از بهشت همگي كم و بيش مي دونيد سعي كردم به نكاتي در مورد زندگي اون حضرت اشاره كنم كه كمتر شنيدن به اميدوارم براتون جالب باشه .
حضرت آدم در ظهر روز جمعه ماه ذي القعده روح در او دميده شد.
آدم و حوا هفت ساعت از ساعت هاي دنيا در بهشت بودند و غروب همان روز جمعه از بهشت بيرون آمدند وتوبه حضرت آدم (ع) مابين خانه كعبه وسنگ حجرالاسود قبول شد .
حضرت آدم نه صد و سي سال زندگي كردو در روز يازدهم محرم بر اثر تب وفات كرد هنگام مرگ حضرت آدم (ع) چهل هزار نفر از فرزندان و نوه هاي او در روي زمين بودند .حضرت شيث پدرش با راهنمايي جبرييل غسل و كفن كرد را در كوه ابوقبيس دفن نمود و تا زمان طوفان حضرت نوح در آنجا بود . وفات حضرت حوا يك سال پس از وي بود و در پهلوي حضرت در غار ابوقبيس دفن شد همچنین روایتی هست که حضرت نوح استخوانهای حضرت آدم و حوا را قبل از طوفان به کشتی برد و بعد از طوفان آن را در سرزمین بیتالمقدس دفن کرد. طبق نظر مورخین٬حوا حدود پانصد زایمان که در هر زایمان یک دختر و یک پسر بدنیا میآمد داشت.نام چند تن از فرزندان آدم و حوا: هابيل - قابيل - اقلیما (که با هابیل دوقلو بود) - شيث(که ظاهرا بعد از مرگ هابیل به دنیا آمده) _ یافث - فریدا - صیدا - لوذا بود .
حكايت توبه حضرت آدم :
یا حق
به نام انكه نامش بهترين است /وجودش رحمت العامین است
به نام ناميت حق و حقيقت/ بجوين زين جهان ماها غنيمت
گرچه بندها کم بکردیم /ولی کن در حضورت شک نکردیم
تو یاحق صابری بر کرده ها یم / تو یا حق آگهی بر حال و زارم
تو تنها اگهی بر حال احوال / بگردان حال ما بر احسن الحال
داستان پاشاه جهودي كه نصرانيان را مي كشت .
از بهر تعصب آتشي بر با كرد و بتی در كنار آن نهاد كه هر كه اين بت را سجود كرد از آتش برست . مادر و طفلي را آوردند طفل را در آتش انداختن .حال به سخن آمدن طفل در ميان آتش و تشويق كردن خلق در آن كار را از زبان مولانا :
يك زني با طفلي آورد آن جهود / پپيش آن بت و آتش اندر شعله بود
طفل از او بستد و در آتش فكند / زن بترسيد و دل از ايمان بكند
خواست تا او سجده آرد پيش بت / بانگ زد آن طفل كاني لم امت
اندرا كه اينجا من خوشم / گرچه در صورت ميان آتشم
چشم بند است آتش از بهر حجيب / رحمتست اين سر برآورده ز جيب
اندرا مادر ببين اين آتش مثال / از جهاني كه آتش است آبش مثال
اندرا اسرار ابراهيم ببين / كو در آتش يافت سرو ياسمين
مرگ ميديدم كه زادن زه تو / سخت خوفم بود افتادن ز تو
چون بزادم رستن از زندان تنگ / در جهاني خوش هواي خوب رنگ
من جهان را چو رحم ديدم كنون / چون در اين آتش بديدم در سكون
اندرين آتش بديدم عالمي / ذره ذره اندرو عيسي دمي
تك جهان نيست شكل هست ذات / و آن جهان هست شكل بي ثبات
اندرا مادر به حق مادري / بين كه اين آذر ندارد آذري
اندرا مادر كه اقبال آمده است / اندرا مادر مده دولت زدست
قدرت آن سگ بديدي اندرا /تا ببيني قدرت و لطف خدا
من ز رحمت مي كشانم پاي تو / كز طرب خود نيستم پرواي تو
اندرا ديگران هم بخوان /كاندر آتش شاه بنهادست خوان
اندرآييد اي مسلمانان همه / غير اين غذبي غذاب است آن همه
آندر ايد اي همه پروانه وار / اندر اين بهر كه دارد صد بهار
بانگ مي زد اندر ميان آن گروه / پر همي شد جان خلقان از شكوه