تكيه بر جای خدا

تكيه بر جای خدا

شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم

در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردم

جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او

خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين

هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم

نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم

امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب

خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی

نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم

شدم خود عهده دار پيشوايی در همه عالم

به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم

خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم

نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران

به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم

ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم

به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم

دگر قانون استثمار را زير پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم

نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم

نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم

به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض

تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول

نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم

چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار

خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهميدم خطا كردم ....

آیا شیطان وجود دارد؟  و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم...... او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

من با خدا غذا خوردم!

پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند ٬ او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی را بپیماید . به همین دلیل چمدانی برداشت و درون ان را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید ٬ سفر را شروع کرد . چند کوچه آن طرف تر به یک پارک رسید ٬ پیر مردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود . پیش او رفت و روی نیمکت نشست . پیر مرد گرسنه به نظر می رسید ٬ پسرک هک احساس گرسنگی می کرد . پس چمدان را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیر مرد تعارف کرد . پیر مرد غذا را گرفت و یک لبخندی به کودک زد . پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند . آن ها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند ٬ بی آنکه  کلمه ای با هم حرف بزنند وقتی هوا تاریک شد پسرک فهمید که باید به خانه برگردد ٬ چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیر مرد انداخت ٬ پیر مرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد .

وقتی پسرک به خانه برگشت ٬ مادرش با نگرانی از او پرسید : تا این وقت شب کجا بودی ؟

پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید ٬ جواب داد : پیش خدا !

پیر مرد هم به خانه اش رفت همسر پیرش با تعجب از او پرسید : چرا انقدر خوشحالی ؟

پیر مرد جواب داد : امروز بهترین روز عمرم بود ٬ من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

امان از وعده و وعید

امان از وعده و وعید


پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد .
از او پرسید : آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم .
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد .


صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :
ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد

خدایا !

خدایا !
تورا قسم به عاشقان بی نشانت
تورا قسم به دعای شبانه مجنونان درگاهت
تورا قسم به نیایش سبز سحرخیزانت
تورا قسم به نمازهای عاشقی،
تورا قسم به اشکهای منتظرانت
توراقسم به سجده های پی درپی دوستدارانت
تورا قسم به دلهای پاک و صاف مشتاقانت
توراقسم به هرآنچه زیباست ، تو را قسم به هرآنچه با عظمت تو روان است
تو راقسم به هرآنچه تو دوست میداری
مباد که تنهایمان گذاری ،.. مباد که مارا از درگاهت برانی و به غیر واگذاری

چه غم انگيز است زندگی.

 چه غم انگيز است بار سختی ها را به تنهايی به دوش کشيدن و رنج ها را در سکوت و انزوای محض گريستن.

و چه تلخ است خنده آن زمان که می خندی تا گريه هايت را پنهان کنی

.و چه سخت است آرام و بی صدا در درون خود شکستن و چه عجيب است زندگی−همان کودکی که ما را بسان عروسکی بازيچه خود قرار داده

و هر زمان به سويی می کشد−

   و تو آن زمان که رنج ديگران بر اندوهت می افزايد اما هيچ کس از رنج تو آگاه نيست،

آن زمان که در اوج اندوه پناهی جز سايه گاه ديوار سرد و خا موش نمی يابی،آن زمان که بار غصه بر شانه هايت سنگينی می کند

 و انتظار کمک هيچ گاه به پايان نمی رسد،آن زمان که آرزوها را در گور سرد خاطرت دفن می کنی و

 بر چهره ات سيلی می زنی تا زير ضربه های غم،خم به ابرو نياوری،آن زمان که صدای گنگ و مبهم خنده در گلويت می شکند

و بر سر بغض های کهنه ات هجوم می آورد اما دستی نيست تا گره از بغض هايت بگشايد،

آن زمان که در کوچه پس کوچه های تاريک زندگی ات تک ستاره ای فا نوس راهت نيست،

آن زمان که هيچ کس صدای فرياد های بی صدايت را نمی شنود،

آن زمان که هيچ کس تو را حس نمی کند و آن زمان که هم زبان تو همدل ديگری است،

تنهايی را با تمام وجود حس می کنی.

عشق چیست ؟؟؟؟

عشق چیست ؟؟؟؟

چگونه ؟؟؟؟؟

چگونه باشی و چشم از نگاه بردارم؟

                                               چگونه از ته یک چاه ماه بردارم؟

 

چه فرق دارد وقتی همیشه می بازم

                                                سپید بردارم یا سیاه بردارم ؟

 

همیشه دلخوشی ام بوده بعد هر بازی

                                               یکی دو مهره به عمد اشتباه بردارم

 

که تو برنده شوی از شکوه خنده ی تو

                                               برای دلهره ام سر پناه بردارم

 

تو مثل قلیانی، لب گذار روی لبم

                                               به قدر ظرفیتم از تو آه بردارم

 

به لطف فاصله ها عشق پاک می ماند

                                              مخواه فاصله ها را .... مخواه بردارم

شعر اخوان ثالث

خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هرسو میدوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وزمیان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته و سوزان
میكنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را كه من
بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را
كه پروردم
به دشواری در دهان گود
گلدان ها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های
فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبك شب
من بهر سو می دوم گریان
ادامه نوشته

ای تقدیر من !

اي تقدير من!



آتشي افتاده امشب در دل دلگير من

گرم مي ريزد به رويم اشک بي تاثير من



اي دل آزاده! اي زنجيريي سوداي عشق
!

شعله بودم آب گشتم تا شدي درگير من



عشق مي جوشد به رگ هاي تنم با سرکشي

آب مي سازد دل ِ سرحلقه ي زنجير من



هرقدر آتش به کف داري بزن بر سينه ام!

اي محبت! اي رسول عشق! اي تقدير من!



شکوه بيجا مي کند طبع سخن ناسنج دل

تا ابد بايد بسوزد قامت تصوير من...

عشق

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

                               عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

                             عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

                             عشق یعنی چشم را به در دوختن

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

                            عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

                            عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

                            عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

                            عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

                           عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

                           عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

سرخ علمان يا سرخ جامه پوشي بابكيان

تاريخ‌ نويسان‌ رنگ‌ لباس‌ و پرچم‌ نهضت‌ بابك‌ - سردار بزرگ‌ آذربايجان‌ - را «سرخ‌» قيد كرده‌ و آنها را «سرخ‌ جامگان‌» يا «سرخ‌ علمان‌» ناميده‌ اند ولي‌متاسفانه‌ توضيحي‌ در مورد اينكه‌ چرا آنها «سرخ‌ جامه‌» مي‌ پوشيدند و به‌ اصطلاح‌ «ارتش‌ سرخ‌» تشكيل‌ داده‌ بودند ارايه‌ نكرده‌ اند. بنظر اينجانب‌ در «سرخ‌جامه‌» پوشي‌ بابكيان‌ سه‌ عامل‌ «مذهب‌، مليت‌ و مظلوميت‌» نقش‌ اساسي‌ داشت‌ و لذا در اين‌ مقاله‌ با اتكا به‌ منابع‌ در دسترس‌، كوشش‌ خواهد شد تا «رنگ‌لباس‌» در سايه‌ نقش‌ نمادين‌ اين‌ سه‌ عامل‌ بررسي‌ گردد ولي‌ قبلا" تذكر اين‌ مهم‌ را بر خود لازم‌ مي‌ دانم‌ كه‌ چون‌ در مورد «شيعه‌» و «ترك‌» بودن‌ بابك‌ نظريات‌خود را در مقالات‌ مختلف‌ از قبيل‌ «آيا سرخ‌ جامگان‌ شيعه‌ نبودند؟!» (ويژه‌ نامه‌ بابك‌، هفته‌ نامه‌ وزين‌ شمس‌ تبريز) و «اسطوره‌ گاو آسماني‌ در قيام‌ بابك‌خرمدين‌» (هفته‌ نامه‌ شمس‌ تبريز، سال‌ سوم‌، شماره‌ 74) ارايه‌ داده‌ام‌ لذا در اين‌ مقاله‌ صرفا" به‌ زمينه‌ هاي‌ فرهنگي‌ و ريشه‌ هاي‌ اجتماعي‌ آن‌ نهضت‌ در انتخاب‌«رنگ‌ لباس‌ و پرچم‌» پرداخته‌ خواهد شد. پس‌ مقاله‌ در سه‌ بخش‌
نقش‌ نمادين‌ «مذهب‌» در انتخاب‌ رنگ‌ سرخ‌نقش‌ نمادين‌ «مليت‌» در انتخاب‌ رنگ‌ سرخ‌نقش‌ نمادين‌ «مظلوميت‌» در انتخاب‌ رنگ‌ سرخ‌ مورد توجه‌ قرار خواهد گرفت‌در ابتدا نقش‌ نمادين‌ «مذهب‌» در انتخاب‌ رنگ‌ سرخ‌همانطوريكه‌ مي‌ دانيم‌ شيعيان‌ خود را از پيروان‌ خاندان‌ اهل‌ بيت‌ رسول‌ اكرم‌ (ص‌) مي‌ دانند و طبيعي‌ است‌ كه‌ علاوه‌ بر «سنت‌ نبوي‌»، «رفتار علوي‌» اهل‌ بيت‌را نيز در سر لوحه‌ اهداف‌ زندگي‌ خود مد نظر قرار مي‌ دهند يكي‌ از سنن‌ رسول‌ الله‌ پوشيدن‌ «لباس‌ سرخ‌» بود كه‌ بعدا" سرمشق‌ بعضي‌ از شيعيان‌ گرديد در مورد جامة‌ سرخ‌ پوشيدن‌ پيغمبر اكرم‌ (ص‌) در كتب‌ مختلف‌ مطالب‌ گوناگوني‌ آمده‌ است‌ مثلا" «ابو عيسي‌ محمد بن‌ عيسي‌ ترمذي‌» (متوفي‌ 279 هجري‌قمري‌) در كتاب‌ مشهور خود بنام‌ «شمايل‌ النبي‌ » (ص‌) در روايتي‌ از محمود بن‌ غيلان‌ و به‌ نقل‌ از راويان‌ مي‌ نويسد: «پيامبر (ص‌) را ديدم‌ (در حجة‌ الوداع‌) درحالي‌ كه‌ حله‌ اي‌ سرخ‌ بر تن‌ داشت‌»(1) او در روايت‌ ديگري‌ به‌ نقل‌ از علي‌ بن‌ خشرم‌ مي‌ نويسد: «هيچكس‌ از مردم‌ را در حله‌ سرخ‌ زيباتر از رسول‌ خدا نديده‌ام‌» (2) در مورد «سرخ‌ جامه‌» پوشيدن‌ حضرت‌ رسول‌ اكرم‌ (ص‌) «محمد بن‌ سعد كاتب‌ واقدي‌» در كتاب‌ معروف‌ «طبقات‌» مي‌ نويسد كه‌ پيغمبر در روزهاي‌ جمعه‌لباس‌ سرخ‌ مي‌ پوشيدند و در دو عيد (فطر و قربان‌) نيز عمامه‌ سرخ‌ بر سر مي‌ بستند(3) «واقدي‌» حتي‌ روايت‌ مي‌ كند زمانيكه‌ نمايندگان‌ قبيله‌ بني‌ عامر درمكه‌ به‌ حضور پيغمبر (ص‌) رسيدنداو در «داخل‌ خيمه‌ اي‌ سرخ‌ رنگ‌»(4) بود و حتي‌ متذكر مي‌ شود كه‌ پيغمبر گرامي‌ در همان‌ حال‌ جبه‌ يي‌ سرخ‌ بر تن‌ داشت‌ وحله‌ ايي‌ سرخ‌ بر دوش‌ افكنده‌ بود»(5) همچنين‌ حضرت‌ رسول‌ اكرم‌ (ص‌) وقتي‌ فرمان‌ اعطاي‌ منطقه‌ اي‌ را به‌ خاندان‌ بني‌ عقيل‌ مي‌ داد فرمان‌ را بر روي‌ «قطعه‌چرم‌ سرخ‌» نويسانده‌ و مهر كرده‌ بود.(6) «واقدي‌» به‌ اين‌ مسئله‌ نيز در «طبقات‌» خود اشاره‌ مي‌ كند كه‌ در سال‌ فتح‌ مكه‌ عده‌اي‌ براي‌ مشرف‌ شدن‌ بدين‌ اسلام‌ به‌ حضور پيغمبر رسيدند و از او درخواست‌ كردند كه‌ «در پيشاپيش‌ لشكر قرار بگيرند و رنگ‌ پرچم‌ آنان‌ سرخ‌ باشد»(7) پوشيدن‌ «لباس‌ سرخ‌» از طرف‌ رسول‌ اكرم‌ (ص‌) نه‌ تنها در «طبقات‌ واقدي‌» و «شمايل‌ النبي‌ ترمذي‌» بلكه‌ در اكثر كتب‌ سيره‌ و بويژه‌ در كتاب‌ مشهور «دلائل‌النبوت‌» ابوبكر احمد بن‌ حسين‌ بيهقي‌ نيز به‌ صراحت‌ آمده‌ است‌(8) بعد از رحلت‌ حضرت‌ ختمي‌ مرتب‌ به‌ پيروي‌ از «سنت‌ نبوي‌» از طرف‌ بعضي‌ از شيعيان‌ پوشيدن‌ «لباس‌ سرخ‌» در مواقع‌ مختلف‌ به‌ «رفتار علوي‌» تبديل‌ شد وبويژه‌ بعد از شهادت‌ امام‌ حسين‌ (ع‌) در صحراي‌ كربلا «رنگ‌ سرخ‌» علاوه‌ بر «سنت‌» به‌ نماد «عقيدت‌» نيز تبديل‌ گرديد و رنگ‌ سرخ‌، رنگ‌ «سياسي‌ - عقيدتي‌» نهضت‌ عاشورا و سمبل‌ «انتقام‌ و خونخواهي‌» تلقي‌ شد. در كتب‌ شيعيان‌ از «سرخ‌ جامه‌» پوشيدن‌ «ائمه‌ اطهار» روايت‌ هاي‌ مختلفي‌ آمده‌ است‌ از جمله‌ «محمد باقر مجلسي‌» در كتاب‌ «حلية‌ المتقين‌»از «سرخ‌ جامه‌»پوشيدن‌ «امام‌ محمد باقر» (ع‌) روايتي‌ نقل‌ مي‌ كند كه‌ حضرت‌ را در «جامه‌ سرخ‌ تيره‌» ملاقات‌ كرده‌اند (9) و نيز روايان‌، «حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌» (ع‌) را ديده‌اند كه‌ آن‌ حضرت‌ «جامه‌ سرخ‌ رنگ‌ به‌ رنگ‌ گل‌ سرخ‌ پوشيده‌ بودند».(10) لذا با توجه‌ به‌ دلايلي‌ كه‌ در مقاله‌ «آيا سرخ‌ جامگان‌ شيعه‌ نبودند؟!» آورده‌ شده‌ از جمله‌ اينكه‌ «ابن‌ حوقل‌» سياح‌ و جغرافيدان‌ مشهور مسلمان‌ در ديداري‌ از«دهات‌ سرخ‌ جامه‌ نشين‌ آذربايجان‌» به‌ صراحت‌ مي‌ نويسد كه‌:«در قريه‌ هاي‌ ايشان‌ (سرخ‌ جامگان‌) مساجدي‌ است‌ و قرآن‌ مي‌ خوانند»(11) و با عنايت‌ به‌ اينكه‌نام‌ اصلي‌ رهبر نهضت‌ سرخ‌ جامگان‌ يعني‌ بابك‌ «حسن‌» و نام‌ پدرش‌ «عبدالله‌» بود(12) لذا يكي‌ از علل‌ سرخ‌ جامه‌ پوشيدن‌ بابكيان‌ را مي‌ توان‌ «شيعه‌ مذهب‌»بودن‌ آنها تلقي‌ كرد. چناچه‌ «ياقوت‌ حموي‌» نيز در «معجم‌ البلدان‌» خود به‌ «مسئله‌ انتظار» بابكيان‌ اشاره‌ كرده‌ و معتقد است‌ كه‌ «اهالي‌ شهر بذ» ازمنتظران‌مهدي‌ (عجل‌ الله‌) بودند(13) و «سرخ‌ علمان‌» (اعلام‌ المحمره‌) ناميده‌ مي‌ شدند (14) البته‌ لازم‌ به‌ يادآوري‌ است‌ كه‌ شيعيان‌ با توجه‌ به‌ اينكه‌ از فرقه‌ هاي‌ مختلفي‌ تشكيل‌ مي‌ شدند و هركدام‌ «سنت‌ نبوي‌» و «رفتار علوي‌» مخصوص‌ با ريشه‌هاي‌ اعتقادي‌ و محلي‌ و نژادي‌ و زباني‌ و جغرافيايي‌ مختص‌ خود را داشتند لذا بعضي‌ از فرق‌ شيعه‌ لباسهاي‌ و پرچمهاي‌ سفيد و سبز و سياه‌ و... نيز پوشيده‌ ياحمل‌ مي‌ كردند كه‌ خود ريشه‌ در مسائل‌ فوق‌ الذكر داشته‌ است‌. پس‌ بطور كلي‌ بعضي‌ از «شيعيان‌ آذربايجان‌» در قرن‌ سوم‌ هجري‌ به‌ پيروي‌ از «سنت‌ نبوي‌» و «رفتار علوي‌»، «رنگ‌ سرخ‌» را سمبل‌ نهضت‌ خود قرار داده‌بودند نقش‌ نمادين‌ «مليت‌» در انتخاب‌ رنگ‌ سرخ‌با توجه‌ به‌ اينكه‌ بابك‌ - قهرمان‌ بزرگ‌ آذربايجان‌ - فردي‌ «ترك‌» و پرورش‌ يافته‌ در «محيطي‌ ترك‌» بود لذا آداب‌ و رسوم‌ تركان‌ را نيز پاس‌ مي‌ داشت‌ وچناچه‌ در مقاله‌ «اسطوره‌ گاو آسماني‌ در قيام‌ بابك‌ خرمدين‌» اشاره‌ كرده‌ ام‌ بابك‌ خود مظهر «گاو آسماني‌ تركان‌ و آذربايجان‌» بود و بدين‌ جهت‌ «رنگ‌ سرخ‌»در قيام‌ او داراي‌ بار اجتماعي‌ - سياسي‌ محيط‌ خود بود چناچه‌ مي‌ دانيم‌ «رنگ‌ سرخ‌» از رنگهاي‌ مورد علاقه‌ «تركان‌» بود و اكثر امپراتوران‌ و خانان‌ ترك‌ در لشكرگاههاي‌ خود پرچمهايي‌ بدين‌ رنگ‌ با بار معنوي‌قوي‌ داشتند. چناچه‌ امپراتوران‌ تركان‌ قير قيز در سراپردة‌ خود «پرچم‌ سرخي‌» داشتند كه‌ مورد احترام‌ شديد آنها بود(15) و حتي‌ جسد موميايي‌ شدة‌ بعضي‌ ازاميران‌ و خاقانان‌ ترك‌ در «پارچه‌ سرخ‌» بعنوان‌ «كفن‌» قرار داده‌ مي‌ شد.(16) همچنين‌ بر اساس‌ بيتي‌ از «محمود كاشغري‌» معلوم‌ مي‌ شود كه‌ «قيزيل‌ بايراق‌» يا«پرچم‌ سرخ‌» در حقيقت‌ «پرچم‌ جنگي‌ تركان‌» بود و بعنوان‌ «ساواش‌ بايراقي‌» (پرچم‌ جنگ‌) به‌ ميدان‌ جنگ‌ برده‌ مي‌ شد(17) وحتي‌ «آل‌ افراسياب‌» يعني‌ اولين‌امپراتوري‌ ترك‌ مسلمان‌ تاريخ‌ داري‌ «پرچم‌ سرخ‌» بودند(18) و بعنوان‌ علامت‌ خاندان‌ حاكم‌ در اطراف‌ تخت‌ خاقانان‌ آل‌ افراسياب‌ در ميدانهاي‌ جنگ‌ همين‌«پرچمهاي‌ سرخ‌» برافراشته‌ مي‌ شد بعد از امپراتوران‌ آل‌ افراسياب‌، امپراتوران‌ سلجوقي‌ و نيز اتكابكان‌ و دولت‌ هاي‌ صفويه‌، افشاريه‌ و نيز امپراتوري‌ عثماني‌ با توجه‌ به‌ همان‌ «مليت‌ ترك‌»خود اقدام‌ به‌ حمل‌ پرچم‌ هاي‌ سرخ‌ در اردوگاههاي‌ جنگي‌ خود مي‌ كردند «مجير الدين‌ بيلقاني‌» - شاعر بزرگ‌ آذربايجان‌ در عهد اتابكان‌ - در مدح‌ اتابك‌ محمد پهلوان‌ به‌ مناسبتي‌ به‌ همين‌ «رنگ‌ سرخ‌پرچم‌» آنها اشاره‌ كرده‌ و مي‌سرايد «رايت‌ سرخ‌ » ترا كافسر فتح‌ و ظفرست‌ مايه‌ نصرت‌ و پيرايه‌ لشكر گيرند(19) با آغاز دورة‌ «زره‌ پوشي‌ صوفيان‌ آذربايجان‌» به‌ مصداق‌ گاه‌ باشد كه‌ ته‌ خرقه‌ زره‌ مي‌ پوشند عاشقان‌ بنده‌ حالند چنين‌ نيز كنند سلسله‌اي‌ از تركان‌ آذربايجان‌ با نام‌ «قيزيلباش‌»(سرخ‌ كلاه‌) تشكيل‌ شد كه‌ داراي‌ «قيزيل‌ بايراق‌» (پرچم‌ سرخ‌) و «قيزيل‌ تاج‌» (تاج‌ سرخ‌) با ايده‌لوژي‌ رسمي‌شيعه‌ اثني‌ عشريه‌ بودند. بعضي‌ از محققان‌ نهضت‌ «سرخ‌ كلاهان‌» را دنباله‌ نهضت‌ «سرخ‌ جامگان‌» در آذربايجان‌ مي‌ دانند و پيروزي‌ «قيزيل‌ باش‌» صفويه‌ راپيروزي‌ «دگرديسي‌ يافته‌» سرخ‌ جامگان‌ بابك‌ مي‌دانند در اين‌ جا اشاره‌ به‌ «مكان‌ جنبش‌» يعني‌ «آذربايجان‌ جنوبي‌» نيز بي‌ مناسبت‌ و بي‌ ارتباط‌ با ايده‌ تركان‌ نيست‌ چه‌ بر اساس‌ ايده‌ و تفكرات‌ تركان‌ باستان‌«رنگ‌» در زندگي‌ آنها نقش‌ بسزا داشت‌ و اكثر مسايل‌ طبيعي‌ و معنوي‌ را بر اساس‌ «رنگ‌ گرايي‌» تفسير مي‌ كردند. لذا جايگاه‌ «آذربايجان‌ جنوبي‌» در اين‌نهضت‌ هاي‌ «سرخ‌» با توجه‌ به‌ جهات‌ اربعه‌، عناصر اربعه‌، فصول‌ اربعه‌ و توتم‌ اربعه‌ و موكلان‌ اربعه‌ در فرهنگ‌ تركان‌ قبل‌ از اسلام‌ حائز اهميت‌ است‌ چه‌ تركان‌براي‌ «جهات‌ اربعه‌» (شرق‌، غرب‌، جنوب‌، شمال‌) و «عناصر اربعه‌» (آب‌ و آتش‌ و باد و خاك‌) و «فصول‌ اربعه‌» (بهار و تابستان‌ و پاييز و زمستان‌) و «توتم‌اربعه‌» (گؤك‌ اژدرها - اژدهاي‌ آبي‌ -، قيزيل‌ قوش‌ - پرنده‌ سرخ‌ -، آق‌ قاپلان‌ - پلنگ‌ سفيد -، قارا قاپلو مباغه‌ - لاك‌ پشت‌ سياه‌ - )و «موكلان‌ اربعه‌» (گؤك‌خان‌، قيزيل‌ خان‌، آق‌ خان‌، قارا خان‌) اهميت‌ خاص‌ قايل‌ بودند و حتي‌ در لشكركشي‌ ها و محاصره‌ ها بر اساس‌ همين‌ «ايده‌ لوژي‌ رنگ‌گرايي‌» در بعضي‌ موارد عمل‌مي‌ كردند چناچه‌ «مته‌ خان‌» (اوغوز خان‌) در محاصره‌ لشكريان‌ چين‌ قسمت‌ جنوبي‌ اردوگاه‌ خود را مختص‌ «سواران‌ سرخ‌» كرده‌ بود چه‌ در نظر تركان‌ «جنوب‌»تمثيل‌ گر «رنگ‌ سرخ‌» مي‌ باشد چناچه‌ شمال‌ ممثل‌ سياه‌ (مثل‌ درياي‌ سياه‌) و غرب‌ تمثيل‌ گر سفيد (مثل‌ درياي‌ سفيد) مي‌ باشد لذا با عنايت‌ به‌ همين‌ سيستم‌ ايده‌لوژيك‌ «رنگ‌ بنيادي‌» در سيستم‌ فرهنگي‌ تركان‌ قديم‌، «آذربايجان‌ جنوبي‌» در ارتباط‌ كامل‌ با «رنگ‌ سرخ‌» قرار داشت‌ چه‌نماد و سمبل‌ «جنوب‌» در «عناصر اربعه‌» «قيزيل‌ اود» (آتش‌ سرخ‌) و نماد توتمي‌ «قيزيل‌ قوش‌» (پرنده‌ سرخ‌) و در نماد جهات‌ اربعه‌ « قيزيل‌ يئر»(سرزمين‌ سرخ‌)و در نماد موكلان‌ اربعه‌ يا فرشتگان‌ نگهبان‌ «قيزيل‌ خان‌» ( خان‌ سرخ‌) و در نماد فصول‌ اربعه‌ «قيزيل‌ هاوا» (تابستان‌ گرم‌ و سرخ‌) قرار داشت‌ كه‌ همگي‌ در ارتباط‌با «رنگ‌ سرخ‌» و «سرخ‌ جامگي‌» و «سرخ‌ كلاهي‌» و «آذربايجان‌ جنوبي‌» از جهت‌ موقعيت‌ جغرافيايي‌ قرار داشتند.(20) لذا از مباحث‌ «رنگ‌ بنيادي‌ سيستم‌ فرهنگي‌ تركان‌ قديم‌» نتيجه‌ مي‌ شود كه‌ «مليت‌ تركي‌» سرخ‌ جامگان‌ بابك‌ نيز در انتخاب‌ «رنگ‌ سرخ‌» بي‌ تاثير نبوده‌است‌نقش‌ نمادين‌ «مظلوميت‌» گرايي‌ در انتخاب‌ رنگ‌ سرخ‌اين‌ مولفه‌ نيز همچن‌ ساير مولفه‌ هاي‌ ديگر از ديد تاريخ‌ نگاران‌ پوشيده‌ مانده‌ و تا بحال‌ كسي‌ بدين‌ مسئله‌ مهم‌ توجه‌ نكرده‌ است‌ و اينجانب‌ براي‌ اولين‌ باراست‌ كه‌ همچون‌ ساير موارد فوق‌ الذكر اين‌ مورد را نيز مطرح‌ مي‌ نمايم‌ «سرخ‌ جامگان‌» با انتخاب‌ «رنگ‌ سرخ‌» بنظر مي‌ رسد كه‌ مي‌ خواستند به‌ نحوي‌ از انحاء «صدا و سيماي‌ مظلوميت‌» خود را به‌ چشم‌ و گوش‌ جهانيان‌ برسانندتا همگان‌ متوجه‌ شودند كه‌ بر مردم‌ اين‌ سرزمين‌ چه‌ ظلمي‌ از ظالمان‌ رسيده‌ است‌ تا اينكه‌ مجبور به‌ «قيام‌ مسلحانه‌» گرديده‌اند. در اين‌ صورت‌ «سرخ‌ جامه‌»پوشيدن‌ نمادي‌ است‌ مبني‌ بر اينكه‌ نه‌ بر «فرد» بلكه‌ بر «ملتي‌» ظلمي‌ بزرگ‌ رفته‌ و ظالم‌ از دادن‌ حق‌ آنها خود داري‌ مي‌ نمايد. «سرخ‌ جامه‌» پوشيدن‌ «مظلوم‌»ريشه‌ تاريخي‌ در اين‌ سرزمين‌ دارد و چنانچه‌ «خواجه‌ نظام‌ الملك‌» وزرير «آلپ‌ ارسلان‌ سلجوقي‌» و «ملكشاه‌ سلجوقي‌» در كتاب‌ معروف‌ خود «سير الملوك‌»(سياستنامه‌) به‌ صراحت‌ از «سرخ‌ جامه‌» پوشيدن‌ «مظلومان‌» چنين‌ روايت‌ مي‌ كند: «شنودم‌ كه‌ يكي‌ از ملوك‌ به‌ گوش‌ گرانتر (كر) بوده‌ است‌. چنان‌ انديشيد كه‌كسانيكه‌ ترجماني‌ مي‌ كنند و حاجبان‌، سخن‌ متظلمان‌ (كسانيكه‌ به‌ آنها ظلم‌ شده‌ است‌) با او راست‌ نگويند و او چون‌ حال‌ نداند چيزي‌ فرمايد كه‌ مدافن‌ آن‌ كارنباشد فرمود كه‌ متظلمان‌ بايد كه‌ جامه‌ سرخ‌ بپوشند و هيچ‌ كس‌ ديگري‌ سرخ‌ نپوشد تا من‌ ايشان‌ را بشناسم‌ و اين‌ ملك‌ بر پيلي‌ نشستي‌ و در صحرا بايستادي‌ وهر كس‌ را كه‌ با جامه‌ي‌ سرخ‌ ديدي‌ بفرمودي‌ تا جمله‌ گردد كردندي‌ پس‌ به‌ جاي‌ خالي‌ (تنها) بنشستي‌ و ايشان‌ را پيش‌ آوردندي‌ تا به‌ آواز بلند حال‌ خويش‌ مي‌گفتندي‌ و انصاف‌ ايشان‌ مي‌ دادندي‌»(21) پس‌ چنانچه‌ مشخص‌ مي‌ شود «سرخ‌ جامه‌» پوشيدن‌ نيز مي‌ تواند كنايه‌ از «مظلوميت‌» و «داد خواهي‌» تلقي‌ گردد و احتمالا" بابكيان‌ با «سرخ‌ جامه‌» پوشيدن‌مي‌ خواستند نداي‌ «مظلوميت‌» خود را به‌ گوش‌ جهانيان‌ برسانند. باشد كه‌ تحقيقات‌ ديگر محققان‌ پرده‌ از رازهاي‌ ديگر اين‌ نهضت‌ بزرگ‌ آذربايجان‌ بردارد

بابك خرمدين چه كسي بود؟



بابک خرم دين بزرگ مرد اصيل ايراني ، شيرمردي که 22 سال در برابر تجاوز ننگين اعراب به خاک ميهن، مردانه مقاومت وايستادگي کرد و در نهايت با غدعه و نيرنگ از پا در آمد. او راه ابومسلم را پيمود و انديشه هاي مزدک را در سر داشت، بابک ادامه دهنده قيام خرمدينان اصفهان بود که در سر سوداي عظمت دوباره ايران را داشت ، با کشته شدن او پيروانش در سراسر ايران به مبارزه با سلطه اعراب ميجنگدند،افسوس که قيامش به انجام نرسيد.بابک متعلق به همه ايرانيان است،
هيچ گروهي نميتواند اورا منتسب بخود نمايد
، به بهانه سالگرد تولد او، در قلعه بابک در کليبر هرساله مراسمي برپا ميگردد که در اين ميان عناصر نژادپرست از اين مراسم سوء استفاده کرده و با انتساب او به قومي خاص درصدد تحريک و به آشوب کشاندن اين مراسم هستند و حکومت هم بدنبال بهانه براي تعطيل کردن مراسم، حال آنکه دراين مراسم از سراسرايران حضور دارند و نمي توان مدعي شد که گروهي خاص در آن شرکت داشته اند.آري بابک خرمدين متعلق به تمامي ايرانيان است. يادش گرامي
روز بابك خرمدين چه روزي است ؟
روز بابک، از اين حيث يک روز استثنايي و غنيمتي پربهاست و بر عهده ماست که از آن ساده و بي تفاوت نگذريم. عناد مطبوعات و رسانه هاي غير ترک زبان با گراميداشت اين روز ملي و در مواردي حتي انکار آن بسيار کودکانه و غيرمنصفانه و در مواردي پرسش برانگيز است . از برابر چنين عظمتي که توانسته ده ها هزار انسان را ساده و بي پيرايه بدون هيچگونه برنامه حزبي و يا تشکيلاتي منسجم در اطراف خود جمع سازد و بر خلاف عادت وعرف جاري هميشگي ما ايرانيان روشي جديد را پيش روي ما بگذارد بسيار ميمون و مبارک است . اين روز بر خلاف تصور برخي از دوستان کم لطف هيچ بديل و رقيبي براي سالگرد 18 تير نبوده و هيچ ميداني براي هدفهاي زياده خواهانه گروهي نمي تواند باشد ، بلکه با توجه به سابقه تاريخي و هويت خواهانه آن مي تواند تبلور يک حرکت اجتماعي بزرگ براي همه اقشار و گروه ها با انديشه ها و نگرش هاي گوناگون باشد . اين روز ظرفيت احتمالي اين را دارد که به يک سنگ عيار با ارزش اعتراض عمومي يا به عبارتي به يک روز ملي براي همه ي ايرانيان تبديل شود. به اين دليل که :
ـ 1- بابک خرمدين سمبل و عين مبارزه بر عليه نظام فکري و اجتماعي و حکومتي اي مي باشد که امروز هر يک از ما سالها و قرنهاست که از هم قماشان آنها به ستوه آمده ايم. به عبارتي مبارزه او عليه حاکمان با ايدئولوژي اسلامي زمانه خويش چنان عيان و آشکار است که گرامي داشت آن ميتواند به تنهايي حاوي پيام و اعتراضي صريح و روشن باشد
.
ـ2- اولين بار است که مردم ما بطور رسمي ياد مي گيرند و تمرين مي کنند که به جاي پناه بردن به تکيه ها ، امامزاده ها ، مساجد و منبرها و به جاي نذر و نياز و دعا و صدقه و خيرات و يا اينکه منتظر کسي باشند که براي نجات آنها بيايد ، به دامن کوه و طبيعت پناه برده و فرياد را فرياد ميزنند. اين مي تواند آغازگر يک جنبش ضدخرافه ي مهمي نيز بشمار آيد که منزلت آن از بار سياسي اش به مراتب بيشتر باشد .
ـ3- اين مهم مي تواند همچنين به يک رسم پسنديده و مثبت تبديل گردد که براي اولين بار مردمي به جاي ذکر مصيبت و مرثيه خواني يا سينه زني براي شخصيت هاي مذهبي وارداتي گاها جعلي ، پيشقراول شده است که برسم عاشق ها و اوزان هاي فولکوريک خود با ساز و آواز و موسيقي و هنر شخصيت بزرگ و اصيل خود را ارج نهد

احمقانه ترين سوالات از مایکروسافت

شرکت بريتيش تله کام يا همان BT ليستي از احمقانه ترين سوالاتي را که کاربران کامپيوتري يا اينترنتي اين شرکت ارتباطي از مشاوران آنها پرسيده اند منتشر کرد. به نوشته پايگاه اينترنتي روزنامه مترو برخي از اين سوالات آنقدر خنده دار است که حتي خود سوال کنندگان پس از فهميدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف کرده اند. ليست احمقانه ترين سوالات IT که از مشاوران شرکت BT انگلستان پرسيده شده به شرح زير است:

1- کاربر: کامپيوتر مي گويد هر کليدي را (any keys) فشار دهيد اما من نمي توانم دکمه any را روي کيبوردم پيدا کنم.

2- کاربر: من نمي توانم کانال هاي تلويزيون را با مونيتورم عوض کنم.

3- کاربر: من با يک نفر در اينترنت آشنا شدم مي توانيد شماره تلفن او را براي من پيدا کنيد.

4- کاربر: اينترنت من کار نمي کند؟
مشاور: مودم را وصل کرده ايد ، همه سيم هاي کامپيوتر را چک کرده ايد؟
کاربر: نه الان فقط مانيتور جلوي من است هنوز کامپيوتر و مودم را از جعبه در نياورده ام!

5- کاربر: پسر 14 ساله من براي کامپيوتر رمز گذاشته و حالا من نمي توانم وارد آن شوم.
مشاور: رمز آن را فراموش کرده؟
کاربر: نه آن را به من نمي گويد چون با من لج کرده

6- مشاور: لطفا روي My Computer ،کليک کنيد.
کاربر: من فقط کامپيوتر خودم را دارم کامپيوتر شما پيش من نيست.

7- مشاور: مشکل شما به خاطر نرم افزار اسپاي ويري است که روي دستگاهتان نصب شده(اسپاي در انگليسي به معني جاسوس است)
کاربر: اسپاي!؟ ببينم يعني او مي تواند از داخل مانيتور وقتي لباس عوض مي کنم من را ببيند؟

8- کاربر: ماوس پد من سيم ندارد!
مشاور: من فکر کنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نيست سيمي داشته باشد.
کاربر: پس چگونه مي تواند ماوس را پيدا کند؟ يعني وايرلس است؟

در يک مورد ديگر نيز مرکز مشاوره مايکروسافت در انگليس ليستي از سوال هاي ابلهانه مشتريانش را اينگونه منتشر کرده است.

مرکز مشاوره: چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري: يک کامپيوتر سفيد...

مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه... صبر کن... من هنوز نذاشتمش تو درايو... هنوز روي ميزمه.. ببخشيد...

مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟

مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!

مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اماکامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...

مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.

مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوستم از سوپرمارکت برام خريده.
مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...

مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه.
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد.
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه... اون يکي کار مي کنه!

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.

مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer
مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!

مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟

مرکز : چه کمکي از من برمياد؟ مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟

انواع بله گفتن عروس ها

                                                                  

عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)
عروس لوس: بع..........له...

عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !)
عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس (اين هم بايد به سرنوشت عروس لوس برسه تا شايد آدم بشه)
عروس خجالتي: اوهوم (قابل توجه بعضيا)
عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)
عروس رشتي: اووو اگر اهالي محل موافقند بنده مخالفتي ندارم
عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ... ( تو که مادر منو **** اين ستاره ها يه حرف بدي بود که داماد به عروس زده بود ما هم سانسورش کرديم)

عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش اسي عزيز)
عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم (دلم به حال داماد مفلوکِ خاک بر سر ميسوزه که احتمالا توي حجله عروس خانوم يه دور براش مفاتيح رو ختم ميکنه تا بعد ... استغفر ا...)
عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال ميپرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشونبهشون گفت همينه که هست ميخواي بخواه و نميخواي نخواه...

کاش می شد

كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد
كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد

گریه

گریه

   اون لحظه کـــه تــو فکرتم، گــريه امــونم نميده

غم ميشينه رو آينه،  گـريه امـــونم نميده

از روزي کـــه نديـدمت، دلتنــگ چشمــاي توام

نمي دونم چه حسيه، بي تاب دستهـــاي توام

تيـک تيــک ساعت اتاق، صــداي قلبتــو داره

گلــدون پشت پنجــره، تــو رو به يــادم مياره

ميپيچه عطر نفسهات تو هر کجاي اين خونه

از دوري و نبودنت، دلــم چـه تنهــا مي مونه

وقتي نباشي پيش مــن قلبم ترک ور ميداره!

يــواش يــواش ميشکنه و اشـک منو در مياره

اون لحظـه کـه تـــو فکرتم، گــريه امــونم نميده

تو اين روزاي بي کسي غم هميشه باهام بوده

باز باران

باز باران

می چکد بر دفترم

تا بشوید هرچه دارم در سرم

باز باران

بی بهانه

میزند بر جان خسته

تا بشوید گونه ها را

از غبار سفله بسته

باز باران

بی ترانه

میزند بر دشت لاله

تا بشوید زخم و درد عاشقی را

از درون قلب های زخم دیده

باز باران

بی نشانه

می زند بر صاحبان این زمانه

تا بشوید رنگ تزویر و ریا را

از لباس مردم در خواب مانده

حال باران

در درون ابر پنهان می شود

رنگ و بویش از دیده میگردد نهان

می گریزد او از این درد عیان

باز باران

دور می گردد زمن

تا نبیند سیل اشک و آه من

عشق

    اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود  گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي