خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
ماييم که پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي کنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريک دوردست
نگاه ساده فريب کيست که همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي کشاند ؟

 

من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم 


 

چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان
نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند
و اندکي سکوت... 


 

درختان مي گويند بهار
پرندگان مي گويند ، لانه
سنگ ها مي گويند صبر
و خاک ها مي گويند مصاحب
و انسان ها مي گويند «خوشبختي»
امّا همه ي ما در يک چيز شبيهيم ،
در طلب نور !
ما نه درختيم
و نه خاک .
پس خوشبختي را با علم به همه ي ضعف هامان در تشخيص ،
بايد در حريم خودمان جستجو کنيم ...