رویاهای شیرین تنهایم بگذارید
دیگر با شما نمی آیم
فایده این همه با شما بودن چه بود ؟
هر روز
در جاده سر سبزو زیبای شما با او قدم زدم
دستانش را گرفتم
موهایم را نوازش کرد
من به امن ترین مکان دنیا پناه بردم
خندیدیم
گریه کردیم
و هر روز محکم تر دستانش را گرفتم
هر روز و هر روز . . .
ولی وقتی چشمانم را باز کردم
نه آن خنکای دروغین نسیم دروغتان بود
نه او
نه حضورش
فقط جای چند شبنم روی گونه هایم مانده بود
از اینکه همه چیز دروغ بود بغضم میگرفت
دلم برای دلم میسوخت
میدانی اصلا
من همین جاده گرم حقیقت را
همین در آرزوی بودنش را
همین پر پر زدنم را
ترجیح میدهم
حالا دیگر نمیترسم چشمانم را باز کنم
و ببینم
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۲/۱۲ ساعت 23:4 توسط عاشق پیشه
|