رویاهای شیرین تنهایم بگذارید

دیگر با شما نمی آیم

فایده این همه با شما بودن چه بود ؟

هر روز

در جاده سر سبزو زیبای شما با او قدم زدم

دستانش را گرفتم

موهایم را نوازش کرد

من به امن ترین مکان دنیا پناه بردم

خندیدیم

گریه کردیم

و هر روز محکم تر دستانش را گرفتم

هر روز و هر روز . . .

ولی وقتی چشمانم را باز کردم

نه آن خنکای دروغین نسیم دروغتان بود

نه او

نه حضورش

فقط جای چند شبنم روی گونه هایم مانده بود

از اینکه همه چیز دروغ بود بغضم میگرفت

دلم برای دلم میسوخت

میدانی اصلا

من همین جاده گرم حقیقت را

همین در آرزوی بودنش را

همین پر پر زدنم را

ترجیح میدهم

حالا دیگر نمیترسم چشمانم را باز کنم

و ببینم

هیچ کس موهایم را شانه نمیکند

هیچ دستی در دستم نیست

دیگر برایش اینقدر دلتنگ نمیشوم

دیگر اینقدر مبهم به کتابها نگاه نمیکنم

دیگر در بین خطوط پی حروف اسمش نمیگردم

دیگر ساعت ها به آیینه خیره نمیشوم

دیگر دیوانه خوانده نمیشوم

میدانم میدانم

چند سالیست با این همه رویای زیبا

شب را صبح

صبح را شب کرده ام

در آغوشش کشیدم

بوسیدمش

حسی که شاید هرگز حقیقت نیابد

ولی دیگر از این همه شکستن

پس از بیداری

از این همه نگاه مبهم به نقطه ای کور

خسته شدم

دیگر این تکه های شکسته را دروغ ترین رویا هم

کنارهم نمی آورد

بگذارید در همین تلخی حقیقت بمانم

بگذارید در همین تنهایی تلخ

بمیرم