گذري بر حكايت هاي مولانا جلال الدين بلخي از كتاب مثنوي معنوي
داستان پاشاه جهودي كه نصرانيان را مي كشت .
از بهر تعصب آتشي بر با كرد و بتی در كنار آن نهاد كه هر كه اين بت را سجود كرد از آتش برست . مادر و طفلي را آوردند طفل را در آتش انداختن .حال به سخن آمدن طفل در ميان آتش و تشويق كردن خلق در آن كار را از زبان مولانا :
يك زني با طفلي آورد آن جهود / پپيش آن بت و آتش اندر شعله بود
طفل از او بستد و در آتش فكند / زن بترسيد و دل از ايمان بكند
خواست تا او سجده آرد پيش بت / بانگ زد آن طفل كاني لم امت
اندرا كه اينجا من خوشم / گرچه در صورت ميان آتشم
چشم بند است آتش از بهر حجيب / رحمتست اين سر برآورده ز جيب
اندرا مادر ببين اين آتش مثال / از جهاني كه آتش است آبش مثال
اندرا اسرار ابراهيم ببين / كو در آتش يافت سرو ياسمين
مرگ ميديدم كه زادن زه تو / سخت خوفم بود افتادن ز تو
چون بزادم رستن از زندان تنگ / در جهاني خوش هواي خوب رنگ
من جهان را چو رحم ديدم كنون / چون در اين آتش بديدم در سكون
اندرين آتش بديدم عالمي / ذره ذره اندرو عيسي دمي
تك جهان نيست شكل هست ذات / و آن جهان هست شكل بي ثبات
اندرا مادر به حق مادري / بين كه اين آذر ندارد آذري
اندرا مادر كه اقبال آمده است / اندرا مادر مده دولت زدست
قدرت آن سگ بديدي اندرا /تا ببيني قدرت و لطف خدا
من ز رحمت مي كشانم پاي تو / كز طرب خود نيستم پرواي تو
اندرا ديگران هم بخوان /كاندر آتش شاه بنهادست خوان
اندرآييد اي مسلمانان همه / غير اين غذبي غذاب است آن همه
آندر ايد اي همه پروانه وار / اندر اين بهر كه دارد صد بهار
بانگ مي زد اندر ميان آن گروه / پر همي شد جان خلقان از شكوه